تبليغاتX
وبلاگ یک دانشجوی اطلاع رسانی
من عاشق رشته ام هستم و این وبلاگو واسه دوستام راه اندازی کردم
 برای آرتا...

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر ان ظلمت شب اب حياتم دادند

بيخود از شعشعه ي پرتوي ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

اين شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من واينه و وصف جمال

که در انجا خبر از جلوه ي ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب

مستحق بودم اين ها به زكاتم دادند
هاتف انروز به من مژده ي اين دولت داد

كه در ان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد

اجر صبريست كز ان شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود

كه زبند غم ايام نجاتم دادند

 

آرتای عزیز دوستت دارم...

........

.....

...

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 برایت....

!!رها شده ام ...

  تا دستهایت سرشار از بافتن گیسوانم شود...

  شعفم حرف تازه است

   در این کوچه های بی نام

  عقربه ها میروند...

  و ثانیه ها می آیند...

  برف که میبارد

  دوست دارم

  روی مدارشان راه بروم...

  تا عید برایم

 یک سبد سبزی و چند ماهی باشد...

  و یا شاید خود عید باشد

  وقتی نام کوچک مرا

  در ازدحام اعداد زوج و فرد تکرار می کنی.....!

 

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه پنجم مرداد 1387  |
 برای آرتا...
 

ليلي، خودش را به آتش کشيد[IMG]http://i18.tinypic.com/2ugmm9i.jpg[/

خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.


 
◄ ليلي، تشنه تر شد

ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟

خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.


|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه سوم مرداد 1387  |
 یادی از گذشته...

امروز خواستم با یک پست متفاوت  وبلاگم رو به روز کنم...

چند روز هست که شدید دلم گرفته ودلتنگ کسی هستم که از او خبری ندارم و ...

همونی که خیلی دوستش دارم  آره  همون آرتای خودم که تا بی نهاین دوستش دارم...

توی دلتنگیهام غرق شده بودم که یاد دوران کودکی خودم افتادم و ماجراهایش و کارتونهاش...

بچه ی شیطون که از دیوار راست بالا می رفتم و...

بگذریم

شبکه یک،ساعت پنج عصر هر روز و شبکه دو ساعت شش و نیم.جمعه ها هم ساعت دو فقط شبکه یک.کسی یادش اومد در مورد چی حرف می زنم؟بحث 15 سال پیشه.یادتون اومد؟آفرین....

برنامه کودک!

خانم خامنه ای و خانم رضایی و خانم افشار،سه عضو ثابت دو شبکه بودند که مجریگری می کردند و درون فضای سرد جنگ و درس،فضای گرمی رو ایجاد می کردند.تمام صحبتهاشون واسه این بود که بگن موقعکارتون بعدی رسیده.معمولا نصیحتاشون به درد برادرزاده های خودشون می خوردکه اونا می شدن عمه شون!ولی خوب،اونا هم بدجوری توی خاطرات دوران کودکی نسل سومی ها شریکند.نسلی که پدربزگاشون با مصدق بودند و پدر و مادراشون انقلاب کردند و شاهد جبهه و یا خارج رفتن  دایی ها و عموهاشون بودند....

این دفعه در مورد چیزایی می نویسم که تنهایی مارو پر می کردند.شاید هم کسانی.چون اون موقع برامون شدیدا واقعی بودند.یک لیست کوچک با کمی احساس.

 

رامکال-بیشتر کارتون نبود.فیلم بود.همه چیز واقعی بود.حس اعصاب خردی نسبت به کارای رامکال و مرد پولدار در کنار دلسوزی برای استرلینگ و دوستش اسکات،چیزایی بود که گیرم می اومد.اینقدر اطلاعات می داد که براحتی می شد در مورد جامعه آمریکای اوایل قرن پیش یک کتاب نوشت!قسمت شاهکارش،خریدن ماشین توسط پدر استرلینگ بود. 

  

پینوکیو-فقط اعصاب خوردی!از دست کارای مسخره پینوکیو،حقه بازی های روباه مکار و سادگی پدر ژپتو و نصیحتهای جوجه کوچک همراش.قسمت شاهکار،کاشتن درخت سکه بود.

باخانمان-ظهرهای جمعه ،بزرگ و کوچک پای تلوزیون میخکوب می شدند تا ماجراهای پرین رو دنبال کنند.کارتون غمگین و مجذوب کننده ای بود.آنگ جادوییش هنوز ورد زبونمه!قسمت شاهکارش ،جایی بود که پرین توی جنگل و زیر بارون بیهوش شده بود.هیچ امیدی نبود تا اینکه صبح بعدش پاریکار پیداش کرد!همون خره دیگه!

سندباد-کارتونی از ایران نزدیک به هزار سال پیش،با همه افسانه ها و داستانهای خودمون.ولی کسی نمی گفت که این شهرایی که نشون می ده،ایرانه.فکر می کردیم سرزمین عجایبه!علی بابا خیلی کمک حال بود و علائدین بعضی وقتا یه تکونی به خودش می داد!شیلا خیای دیوانه کننده بود!قسمت شاهکار،آب کردن آدمهایی بود که غول یخی،منجمدشون کرده بود!

مهاجران-عجب کارتونی بود!حیف که فقط اسم لوسی  یادمه!پدر زحمتکشی داشتند و مادر صبوری.از دوبله مادر خیلی خوشم می اومد.لوسی  واقعا لوس بود!سگ آقای پتی بورن یادتونه؟!قسمت شاهکارش،فروختن گوسفند لوسی بود که باعث شد تصادف کنه و حافظه شو از دست بده!

بنر-همه اشتباهی می گفتیم بنل!مامان گربه و عمو جغد شاخدار با خاکستری و سایر سنجابها داستان مدرنی رو تشکیل داده بودند.همه عناصر داستان رو داشت و خیلی راحت تو ذهن ما جا می شد.قسمت شاهکارش،فرار از دست راسو بود به سمت گلهای رز خار دار.واقعا محشر بود اون تعقیب و گریز.

 

دهکده حیوانات-میشا و دوست دخترش،با اون پلنگه و روباهه.یک کلانتر با مزه هم داشتند.قسمت شاهکارش،گربه های خلافکار بودند که کلی بچه داشتند و زندان رو هتل کرده بودند!

 

هاکل بری فین-اصل ماجرا مال تام سایر بود اما بعد کارتون ادامه پیدا می کرد و هاکل تنها می شد.یک دوست سیاه هم داشت که برده بود و فرار کرده بود.قسمت شاهکارش فرار برده بود از دست شکارچیها که هاکل هم تیر خورد وسط ماجرا!

 

خانواده دکتر ارنست-فکر کنم بهترین کارتون دوران کودکیم بود.ماجراهای غمگینش با خنده همراه بود و همیشه غیر قابل پیش بینی بود.فلون و دوستی که پیدا کرده بود توی جزیره خیلی شیرین بودند.قسمت شاهکارش هم عمل جراحی دکتر روی پای ناخدای کشتی شکسته بود.

    

بچه های مدرسه والت-معلم صبور و شاگردانی از همه جای اجتماع شمال ایتالیا!از فرزند روزنامه نگار تا مهندس و راننده قطار و یتیم!دوستی و رفاقت و محبت.اسکروچی بد ذات که آخرش به راه راست هدایت شد و سایر ماجراها!قسمت شاهکارش جایی بود که دوست گندشون که گالونه نام داشت با بچه های کلاس دعواش شد و به جای اینکه بزندشون،یک میز رو از جاش بلند کرد و روی دستش گرفت! 

  قصه های کوهستان آلپ-آنت و دنی و لوسی می خدا زده!چقدر غمگین بود.پر از محبت و مهربانی و موسیقی ابتداییش کولاک بود.قسمت شاهکارش رفتن لوسی می میان و برف و سرما برای آوردن دکتر واسه دنی.خیلی عشق و عاشقی بود این کارتون!مادرم علاقه زیادی داشت به این کارتون.

حنا دختری در مزرعه-دو قسمت کاملا جداگانه داشت.اولش که توی یک مزرعه بود با یک خانواده مهربون.بعد شهرنشین شد برای نگه داری بچه یک خانواده پولدار.مامانش رو پیدا کرد آخرش یا نه؟!!قسمت شاهکارش قبولی توی امتحان سختی بود که مادر شوهر زن شهری ازش گرفت تا استخدام بشه!

 

بامزی-عسل خوردنش با مزه بود.صدای قشنگی کارتون رو روایت می کرد ولی همش یک طرف،لاک پشته که کاراش خیلی دقیق بود هم یک طرف.با اون ساعتش!قسمت شاهکارشم جایی بود که وسط مسابقه ماشین سواری،وقت خواب لاک پشته شد و با یک لبخند ملیح گرفت خوابید!بقیه هم به ....!!

الفی-ازین ساده تر نمی شد ماها رو سرگرم کرد.اینقدر همه چیز ساده بود که باور کردنش یک ذره مشکل بود!قسمت شاهکارش جایی بود که الفی می ترسید خوابش ببره.چون دوتا چشم از توی کمد بهش نگاه می کردن!بابای دانشمندش اومد بهش نشون داد که چیزی نیست!مامان نداشت طبق معمول کل کارتونا!

پلنگ صورتی-تنها کارتونی بود که داداشم هم مشتاقانه نگاهش می کرد!مورچه خوار و بازرس هم که یادتونه.سلام سوسیس!مورچه خوار لهجه ی یکی از شهرهای کشورمونو داشت!قسمت شاهکارش هم جایی بود که پلنگ صورتی همسایه ای داشت که ساکسیفون میزد!چه بلاهایی سرش می اورد!

بارباپاپا-فقط اسم همشونو واستون مینویسم اینجا که حال کنید!بارباپاپا،بارباماما،باربازو،باربالالا،باربالیب، باربابو،باربابل، باربابرایت، باربابراوو!شاهکارشم جایی بود که یک کیکو سگشون خورده بود و همه با قابلیتاشون با هم دعوا می کردند و دنبال کیک می گشتند!

 

پسر شجاع-زیاد مورد علاقه ام نبود!ولی عشق همه دوستام بود!شیپور چی بامزه بود.قسمت شاهکارشم جایی بود که پسر شجاع یک زن خوشتیپ رو از توی طوفان نجات داد و فکر می کرد که مامانشو پیدا کرده!

نل و پدربزرگ-شنبه ها ساعت 5/6 شبکه دو! نل در راه رسیدن به پارادایس،شهری که مادرش اونجاست.طلبکاران در پی پدر بزرگ و نهایتا،داستانی از چارلز دیکنز.شاهکارش،آخر ماجرا که برادرش خودشو نشون می ده!

 

هاج زنبور عسل مادر مرده،،نیک و نیکو و چار دست با مزه،جودی ابوت خلاق،ممول و دختر مهربون،گالیور دوست داشتنی و دوستای ریزه میزش،سرندی پیتی و کنار و پیلا پیلا و ناخدا،واتو واتوی عجیب غریب،کلانتر و معاون بی دستو پاش،فوتبالیستهای کاکرو و سوباسا و غیره،پت پستچی با آهنگ زیباش،پرفسور بالتازار بیکار با اختراعهای جالبش،چوبین و برونکا و خرس و جغده که می گفت : (( یه خبر بد!))،یوگی و کشتی پرنده،مزرعه سبزیجات و شوید و جعفری،گوریل انگوری و بیگلی بیگلی و ماشین کوچیکشون،لوک خوش شانس و جالی و بوشوک دیوانه کننده و دالتون ها،تام و جری اعصاب خرد کن،الک و دولک مخصوصا قسمت المپیکش،پت و مت احمق و با مزه،باگز بانی و مردی که همش می خواست شکارش کنه و بقیه کارتونها،همه و همه خاطره شدند.خاطراتی که خوشبختانه همیشه در دسترس هستند.توی ذهنمون و یا روی دی وی دی هامون...

 

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
 روز پدر مبارک...

 روز پدر رو به همه پدر هایی عالم تبریک

می گوییم ...

و به خصوص پدر عزیزم و مهربانم خودم و آرتای عزیزم تبریک می گویم  ...

پدرم روزت مبارک...

از خدا می خوام که سایه ای شما  عزیزان رو صد ها سال بر بالایی سر ما نگه دارد...

پدرم می خوام بگم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم...

بی نهایت...

تا جایی که نمی تونم حدیی رو براش تعین کنم...

                                                 و در اینجا

و  ولادت حضرت علی(ع)  مولایی موتقیان را به همه دوستدارن و شیعیان ام امام تبریک می گم

یا  علی..

 

وهم اینکه روز مرد مبارک...

 

|+| نوشته شده توسط زهره در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 من نیز منتظرآرتابودم...
 

در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار

جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از

میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و

چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ

نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور

مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می

رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره  شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش

می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

 

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 پرواز کنیم...
 

مردی یک پیله ی کرم ابریشم پیدا کرد و با خود به خانه برد. یک روز پیله کمی باز شد. مرد ساعتها نشست و پروانه را تماشا کرد. پروانه خیلی تلاش می کرد تا بدن خود را از شکاف ایجاد شده ، خارج کند. بعد از مدتی پروانه دست از تلاش خود کشید و حرکتی نکرد. به نظر می رسید که او تمام تلاش خود را کرده است ودیگر قادر به ادامه ی کار نیست.

مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند. او با یک قیچی پیله را باز کرد و پروانه به راحتی از آن بیرون آمد. اما بدن پروانه متورم بود و بالهایش چروکیده و کوچک بودند. مرد مدتی به پروانه نگاه کرد و انتظار داشت هر لحظه بالهایش بزرگ شوند و او پرواز کند. اما هیچ یک از این اتفاقها نیافتاد. در واقع پروانه تا آخر عمرش می خزید و بدن متورم و بالهای چروکیده اش را به این طرف آن طرف می کشیدو  هیچ وقت نتوانست پرواز کند .

 

مرد با نیت خیر آن کار را انجام داده بود و نمی دانست چرا عاقبت آن چنین شد. پیله ی کرم ابریشم محکم بود و سعی و تلاش پروانه برای خروج از آن شکاف باریک قانون طبیعت بود، برای آنکه آب اضافی از بدن پروانه خارج شود و او موفق به رهایی از پیله گردد.

*  *  *

« تلاش کردن همیشه برای زندگی ما مفید و لازم است. اگر قرار بود بدون هیچ مانع و مشکلی زندگی را سپری کنیم ، ناتوان می شدیم و آنچنان که باید قوی نمی شدیم و هرگز قادر به پرواز نبودیم. »

 

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 قصه ی عشق...

 

 

مهر ورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که تویی

بر نیاید دگر آواز از من !

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست ،

بپذیریم به جان ،

هر جز میل دل او

بسپاریم به باد !

آه !

باز این دل سر گشته ی من

یاد آن قصه شیرین افتاد  :

 

بیستون بود و تنمنای دو دست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین ،

تیشه می زده فرهاد !

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس ،

نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد .

 

کار „ شیرین „ به جهان شور بر انگیختن است !

عشق در جان کسی ریختن است !

 

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است .

 

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟

که نه تنها شیرین ،

بی نهایت زیباست :

آن که آموخت به ما  درس محبت می خواست :

 

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

 

تب و تابی بودت هر نفسی

به وصالی برسی با نرسی

سینه بی عشق مباد !     

                                      فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه شانزدهم تیر 1387  |
 بهیاد آن روزها ی زیبا...

 

صدای روضه از بلندگوی اتوبوس به گوش می رسد. اشک ها همچون مروارید هایی شفاف روی گونه های پاک زائرین جاری می شود.قلب ها به تپش افتاده، نفس ها در سینه ها حبس شده است، دل ها

 

آرام و قرار ندارد چرا که لحظه ی وصال نزدیک است.  

لحظه ی دیدار با پاک ترین انسانی که زمین به خاطر او آفریده شده است. لحظه ی دیدار با چهار امام

 

غریب بقیع و دیدار پیکر والاترین زن جهان در جمعه ای نه چندان دور!            

اتوبوس هنوز هم در حال حرکت است. نسیمی ملایم شروع به وزیدن می کند سرم را از پنجره بیرون می کنم. وارد شهر شده ایم. اما حالم مثل همیشه نیست؛ هر انسانی هنگام ورود به شهری نا آشنا

 

احساس غربت تمام وجودش را فرا می گیرد اما این احساس غربت نیست احساس قرابتی است سراسر شور و هیجان! مناره های مسجد النبی کم کم نمایان می شوند همچون انسان بلند قامتی هستند که با رویی گشاده ما را به میهمانی خویش فرا می خوانند. ساعت یازده و نیم شب است.

 

اتوبوس از کنار گنبد سبز و زیبای پیامبر اعظم که همچون سیمای دلربایش توجه هر رهگذری را به خود

 

جلب می کند؛ عبور می کند و راهی هتل می شود. وقی وارد هتل می شوم از خستگی روی تخت ولو می شوم ولی مسجد امن و حرم حبیب و غربت ائمه ی بقیع لحظه ای از ذهنم نمی رود. 

 

که باید تا اذان صبح منتظر می ماندم و...

 

ودیدار ...

 وبی تابی دل...   

      

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 با تو طپش قلبم را احساس کردم...
 

 

* قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد . هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد . می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد .

* قلب من ، من به تو ایمان دارم . من طرفدار تو هستم . همواره برایت دعا می کنم . دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی .

* قلب من ، من به تو ایمان دارم . معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد . معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم .

* از تو می خواهم به من اعتماد کنی . بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به آن نیاز داری ، به تو بدهم .

* هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی .

آرتای خوبم دوستت دارم که دلیل تپیدن قلبم هستی

مکتوب - پائولو کوئیلو : برگزیده هایی از * نامه ای به قلبم *

|+| نوشته شده توسط زهره در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 برای تو که راز زندگیم هستی...

 

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشاراتِ نظر نامه رسان من و تست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان ِ من و تست

 

روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و تست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش،ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

 

این همه قصه فردوس و تمنّای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه عشق است نشان من و تست

 

سایه، زآتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

|+| نوشته شده توسط زهره در شنبه هشتم تیر 1387  |
 نقاش دل من...
 

 

از خدا همیشه میخواستم دلم رو رنگ خودش نقاشی کنه

وقتی دلم تو رو دید که رنگش اسمونی بود فهمیدم که خدا نقاش این دل بوده

و از رنگ خودش دلت رو نقاشی کرده  تو رو هم نقاش این دل بی نقش ما کرده

تو شدی نقاش دل ما قلمی برداشتی کشیدی بر این دل بی تاب ما

خط زدی و از عشق گفتی ،آغاز شدم از رنگ تو همه جان شدم

آرتای... من  تمام نشد این نقش تو در این دل بی تاب من نقش رخ زیبای تو...


 وروح وجسم من همانند پروانه ی هست که اگر تو نباشی دنیای به این بزرگی برایش همچون قفسیست...

من معنای واقعی صداقت و پاکی را در تو یافتم آرتا...

از تو به خدا رسیدم
خدایی که هر لحظه حافظ من و توست از شر شیطان

اگر تا آخر عمرم سر از سجده هم بر ندارم باز نتوانسته ام ذره ی
از آن نعمتی که خداوند به من هدیه کرده است را شاکر باشم

و تو بر من همان نعمت  و هدیه زیبای خداوند هستی

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 مادرم روزت مبارک...
 

این روز را به مادر خودم و مادر آرتای عزیزم و همه ی مادر های خوب دنیا تبریک می گوییم...

 

             Image and video hosting by TinyPic

 


مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران

مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم،

حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت

کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي،

تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 تقدیم به آرتای عزیزم
 

 

عاشق بودن

عاشق بودن
تجربه تمامي احساسات بيرون از عشق
و از نو بازگشت به عشق است

عاشق بودن
تحمل رنج و درد
وتوانايي غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است
عاشق بودن
همان است که بداني ديگري کامل نيست
بتواني بخش هاي نازيبا را ببيني ولي
بر بخش هايي که دوست مي داري تاکيد کني
و شادمانه هر دو را بپذيري

عاشق بودن
برپا ساختن ستونهاي استوار بر بناي احساسات است
ولي جايي نيز براي تغيير بگذار
چون
داشتن احساس يکسان در تمام عمر
جايي براي رشد. تجربه و آموختن نمي گذارد
عاشق بودن
توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نو است
دانستن آن است که ديگري نيزآنچه که بوده باقي نمي ماند
و تغيير آرام آرام او را دگرگون مي کند.

عاشق بودن
بخشيدن تا سر حد فقر است
والاترين هديه ها بين دوستان
اعتماد است و درک متقابل
اين دو ارمغان عشق اند
عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است
تنها در طلب لبخندي کوچک.

عاشق بودن
ديدن نه تنها با چشم که با دل است.
پرورش بينشي در ژرفاي احساس خود و ديگري است
داشتن درکي نيکو از پيوند ميان دو انسان است.
عاشق بودن فدا کردن خود به تمامي است.
آماده تا بگويي:
( اينک من

دوستت دارم بسيار بسيار !
نداي تمام وجودم )
نه اينکه هر دم به رنگي در آيد و هر روز
نوايي دگر سازي تا پذيرفته شوي
بلکه چنان تغيير کني تا نور خوبي ها
ظلمت کمبودهايت را بپوشاند !
 

آرتای خوبم دوستت دارم...

....

...

..

.

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه سی و یکم خرداد 1387  |
 تنهابها نه ی حیاتم...

دریایی خواهم ساخت

ماهی جوان در ذهن خود مرور می کرد که چگونه در دریا بر منقار پرنده ای ماهیخوار گرفتار آمده بود و در آسمان با تلاش فراوان از منقار او رهیده و اینکه در گودالی خشک

و کوچک در بیابان به سر می برد. همچنان تقلا می کرد و لب های خود را به تمنای آب بر هم می زد، به یاد حرف های شاه ماهی افتاد:

 «تا میتوانی عاشق باش، که وجود دریا و حیات تو در گرو ماهیان عاشق آن است».

تاریکی شب بر دلتنگی اش افزود. نای حرکت نداشت ولی همچنان با تلاش آب را در

زمین می کاوید و به حیاتش می اندیشید. باز به یاد حرف های شاه ماهی افتاد که می گفت:

 <<عشق حیات توست>>

 معنای این کلام را نمی دانست ولی با یاد آن دلش را آرام می کرد.

چهره زیبای شاه ماهی را به یاد آورد و تنهایی خود را در گودال. اینک چقدر خود را نیازمند نگاه مهربان شاه ماهی می دید. بغض در گلویش ترکید و اشک در چشمانش

حلقه زد و آنقدر گریست تا خواب عمیقی فرو رفت. بیدار که شد نوازش آب را بر پولک

هایش احساس کرد. آب از کجاست؟ لحظه ای درنک کرد. آری، دیگر معنای کلام شاه ماهی را حس می کرد و اینکه چرا آب دریاها شور است. با خود زمزمه ای کرد؛

دریایی خواهم ساخت.

|+| نوشته شده توسط زهره در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 تقیم به تو ...
 

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  |
 تقدیم به آرتای عزیزم....
TinyPic image

 

با تمام وجودم تقدیم به آرتا

تموم اين سفر فقط، به خاطر تو بود و بس

تموم اين خطر فقط به خاطر تو بود و بس

به خاطر نگاهِ تو وقتي به من زُل زده است

تو بهتِ بيداري ما به خواب من پل زده است

شبِ خيالِ ما بخير! اما سحر منتظره!

مي تونه رويا نباشه، من و تو و يه پنجره!

گرچه تو اين دور و زمون هرکي به فکر خودشه

يه بي صدا پيدا ميشه که هم صداي تو بشه

تو لحظه هاي اين سفر، من به ترانه مي رسم

به جاي هر گلايه اي به عاشقانه مي رسم!

|+| نوشته شده توسط زهره در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  |
 به سویت سفر خواهم کرد...
 

ديري است
مثل ستاره ها
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر کرده ام
ولي
مهلت نمي دهند که مثل کبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اينجا خواهم رفت
پروانه اي که با شب مي رفت اين فال را براي دلم ديد.

 

توستاره ي غريبي
تو شکوه باور من

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  |
 
TinyPic image

به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

 

دراین ساحل که من افتاده ام خاموش...

دلم تنها...

غمم دریا...

 وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها ...

 

خروش موج با من می کند نجوا

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

 

من را آن دل که بر دریا زنم نیست

 

زپا این بند خونین بر کنم نیست

 

امید انکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست...

.....

.........

..............

|+| نوشته شده توسط زهره در جمعه دهم خرداد 1387  |
 روشنای من ...
|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 معرفی آرتا و...

 

خیلی از کسایی که در چند ماه اخیر به وبلاگ من سر می زنند خیلی کنجکاو شدند که بدونند این آرتا کیه ؟چیه؟و...

 

آرتا یک پشتیبان و حامی هست که مقدس و درستکاره...

نامی که به حق انتخاب کرده اند ...

 

آرتا جواب و پاداش همه ی نامردیها و از پشت خنجر زدن ها و .... نارفیقانم است

پاداشی که خداوند در مقابل سکوت و صبر من در برابر این دوستانی که از هزرار دشمن بدتر بودن ، هست...

 

آرتایی که معجزه ی خداوند هست در زندگی من ....

آرتایی که سرشار از نیکی و پاکی ست...

آرتایی که به تنهای به اندازه ی همه نا رفیقها ، رفیق و مونس من هست...

آرتایی که آشنایی با او همانند تولدی دوباره بود...

آرتایی که گویی از همان اول تمام نوشته هایم برایش بود...

آرتایی که اولین کسی بود که معنای واقعی (...) را فهمید...

...

...

...

...

 

شاید بعدها در آینده خود اوآمد و خود را بیشتر معرفی کرد...

می خواهم این کار بزرگ به دست خودشان انجام گیرد ...

 

واز خداوند خواهانم که همه ی دوستان واقعی ، آرتای ، در مسیر زندگیشان داشته باشند...

....

....

......

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط زهره در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 تقدیم به آرتا...

خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

مانیز که یا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم

 هر پسین

  این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست

     نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

            مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟

                           ای راز

                                 ای رمز

                                         ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین

 

......

....

..........

|+| نوشته شده توسط زهره در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 جشن موفقیت ....

 

سلام

 

سلام به همه ی دوست و دشمنانم ...

 

کسایی که باز هستند و به وبلاگ من سر می زنند....از کسایی که خودشون رو دشمن

 

نامیدنند واقعا براشون متاسفم که ذهن و فکر خودشون رو به این که کی من موفق می

 

شم یا شکست می خورم مشغول کردن به جای این فکرها می تونستند به چیزهای

 

بهتری که برای خودشون ربط داره و مهمه فکر کنند....

 

کسایی که به اسم یه دشمن همیشگی و ای بدبخت اومدن نظر دادن حتما حتما من را

 

می شناسند اگر من چیزی را بخواهم حتما هم بدست میارم هم انجام می دهم پس بیش

 

از این به فکر شکستهای من نباشند که شکست برای من مفهومی نداره به خصوص از

 

وقتی که  یکی از دوستانم خودشان را آرتا نامیدند و من رو راهنمایی می کنند و تنهام

 

نمی گذارند....

 

 

آرتای که خبر موفقیتم را بهم دادند....

 

 

که احساس شادی و موفقیت را بیشتر مدیون  ایشان هستم...

 

پس ازاین به بعد همه بدونند که من هیچ وقت شکست  نمی خورم چون...

...

...

اولا خدای مهربانی دارم که الطاف رحمانیش  همیشه شامل حال من هست...

و