تبليغاتX
وبلاگ یک دانشجوی ارشد اطلاع رسانی




















وبلاگ یک دانشجوی ارشد اطلاع رسانی

من عاشق رشته ام هستم و این وبلاگو واسه دوستام راه اندازی کردم

تقدیم به دوست بسیار خوبم رعنا....

حميد مصدق خرداد 1343"

*تو به من خنديدي و نمي دانستي

 

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

 

سيب را دست تو ديد

 

غضب آلود به من كرد نگاه

 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 

و تو رفتي و هنوز،

 

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

 

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

فروغ فرخزاد

 

من به تو خنديدم

 

چون كه مي دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

 

پدرم از پي تو تند دويد

 

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

 

پدر پير من است

 

من به تو خنديدم

 

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

 

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

 

دل من گفت: برو

 

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

 

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

 

حيرت و بغض تو تكرار كنان

 

مي دهد آزارم

 

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

 

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 13:19 توسط زهره| |

در قلب کوچکم جوانه می زنی

بهانه ی خوبی است

 برای رویش بهار...

آرتای مهربانم دوستت دارم...

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:38 توسط زهره| |

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...*

*داستانی از نادر ابراهیمی برگرفته  از مجله ا ینترنتی هفت سنگ

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:14 توسط زهره| |

چند روز قبل وقتی کتاب فارسی پسر عموم امیر حسین را که می خوندم چندتا متن بسیار زیبا دیدم که خیلی خوشم اومد...

خیلی برام جالب بود که برای بچه های اول راهنمایی همچین داستانهای با متن ادبی خوب در برنامه های درسی یشان گنجانده اند...

با این که متن طولانی بود ولی به خواندنش می ارزد...

 

اگر چه آدم آهنی قصه ی ما در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود ، ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع می شدند وتماشایش می کردند.


وسایل جالب الکترونیکی زیادی در آن جا بود ولی آدم آهنی یکی از بهترین و جالب ترین وسایل بود.

بچه ها و بزرگ ترها چندین مرتبه به طرفش می آمدند و حرکات جالب بازوان آهنیش ، سر جعبه مانندش و تنها چشم نارنجی رنگش را به دقت و با تعجب

نگاه می کردند. آدم آهنی سر و بازوانش را تکان می داد. هم چنین می توانست به سوالاتی که از او می شد جواب بدهد.

البته نه هر سوالی ، بلکه فقط سوالاتی که از قبل روی دیوار کنارش نوشته شده بود و او برای جواب دادن به آن ها به خوبی طراحی شده بود.

باز دید کنندگان باید از سوال شماره ی یک شروع می کردند:

- اسم شما چیست؟

آدم آهنی با صدای خشن و خرخر مانندی جواب می داد: اسم...من...تروم...است.

دومین سوال این بود: در کجا متولد شده ای؟

- من...در...آزمایشگاه...متولد...شده ام.

سومین سوال: در حال حاضر چه کاری انجام می دهی؟

آدم آهنی در حالتی که به نظر می رسید با دهان بسته می خندد ، جواب می داد: " در حال حاضر...در حال جواب...دادن...به...سوال هایی پیش پا افتاده

هستم... " و بعد با صدای غریب می خندید.

مردم هم می خندیدند و بعد دوباره سوال های از قبل آماده را ادامه می دادند:

- بیشتر از همه چه چیزی را دوست داری و از چه چیزی اصلا خوشت نمی آید؟

- از...همه بیش تر...روغن چرب را...دوست دارم...و از بستنی با مربای زرد آلو...بدم می آید.

مردم هم دوباره می خندیدند و به فهرست سوال ها خیره می شدند تا سوال پنجم را از آدم آهنی بپرسند: آینده ی روبوت ها چیست؟

- آینده ی ...بسیار خوب و...جالب توجهی...در انتظار...آن هاست...

- شما برای انجام چه کارهایی درست شده اید؟

- من...باید...هر کاری را...که برایش...طراحی و برنامه ریزی...شده ام...انجام دهم...

بعد سوال آخر پرسیده می شد: برای ما بازدید کنندگان از این نمایشگاه چه آرزویی دارید؟

- " برای شما...آرزوی سلامتی و شادی...دارم! " این جمله ی آخر را در حالی که پای چپش را با خوش حالی روی زمین می کوبید و از شدت

برخورد آن کف نمایشگاه به لرزه در می آمد ، اظهار می داشت.

حالا دوباره نوبت عده ای دیگر می شد که به زودی جمع می شدند و دوباره همان سوال ها را به ترتیب می کردند. آدم آهنی قصه ی ما هرگز از جواب دادن

به این سوال ها خسته نمی شد. به موقع می خندید و پایش را روی زمین می کوبید و به موقع بازویش را تکان میداد و بعضی اوقات هم با چشم نارنجی رنگش ،

موذیانه چشمک می زد.

او برنامه اش را بدون هیچ اشکالی انجام می داد! خداحافظ. و اگر یکی از این شب ها شاپرک از پنجره به داخل نمایشگاه نیامده بود ، شب ها و

روزها به همین ترتیب سپری می شد. شاپرک به طرف نور نارنجی رنگ چشم تروم جلب شد. چشمی که در تاریکی درخشش زیادی داشت ،

شاپرک روی شانه ی آدم آهنی نشست ، بالش را بر روی چشم تروم کشید و با ناامیدی گفت: " وای چه نور سردی! "

آدم آهنی می خواست بگوید: " این روشنایی نیست چشم من است " ولی فقط توانست جواب شماره ی یک را بگوید: " اسم من...تروم...است. "

شاپرک گفت: " جدا؟ من هم یک پروانه ی شاپرک یا شب پره هستم. اسم من بال بالی است."

آدم آهنی جمله ی بعدی خود را تکرار کرد: " من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."

شاپرک گفت: " آزمایشگاه...باید کشور قشنگی باشد " و بعد شاخک هایش را تکانی داد و گفت: " من هم در یک درخت بلوط جوان به دنیا آمده ام...

آیا تا به حال درخت بلوطی را که تازه به میوه نشسته است دیده ای؟ "

تروم گفت: " در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده و معمولی جواب می دهم " و بعد با صدای بلند خندید: " هاهاهاها... "

شاپرک خیلی ناراحت شد و رنگ بال هایش پرید و با صدایی آهسته گفت: " لطفا مرا ببخش ، مسلما من خیلی درخشان نیستم. آخر تازه دیروز از شفیره ام

خارج شده ام و هیچ کس چیزی را برایم توضیح نداده است. تنها به من یاد داده اند که چگونه از پرنده های شب مخفی شوم ، هم چنین

گفته اند باید مراقب خفاش ها هم باشم..."

آدم آهنی با برنامه ی خودش که از پیش طراحی شده بود ، دوباره ادامه داد: " من بیش تر از همه روغن چرب را دوست دارم و از بستنی با

مربای زرد آلو خوشم نمی آید. "

شاپرک در جواب گفت: " من بیش تر از همه گاز زدن برگ های جوان درختان بلوط را دوست دارم و تا به حال روغن چرب را نچشیده ام...

آیا تو برگ بلوط دوست داری؟! اگر بخواهی می توانم تکه ای از آن را برایت بیاورم..."

آدم آهنی می خواست بگوید که شاید چشیدن مزه ی چیزهای تازه فکر خوبی باشد ولی ناگهان جواب آماده ی شماره ی پنج به سرعت شروع شد:

- " در آینده روبوت ها وضعیت بسیار خوبی خواهند داشت."

شاپرک آهی کشید و گفت: " تو از کلمات سخت و طولانی استفاده می کنی ، من که گفتم تازه از شفیره ی تنگ بیرون آمده ام و

می توانم بگویم هنوز چیزی نمی دانم."

آدم آهنی با سماجت گفت: " من باید هر کاری را که برایش طراحی و برنامه سازی شده ام ، انجام دهم."

شاپرک گفت: " متاسفم! وقت رفتن رسیده ، خداحافظ ، تروم عزیز! "

آدم آهنی با صدای ریز و سنگین ، در حالی که پاهای آهنیش را بر زمین می کوبید ، گفت: " برای تو آرزوی سلامتی و شادی دارم! "

شاپرک گفت: " متشکرم " و بعد خیلی آرام با بالش بوسه ای بر گونه ی آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد.

آدم آهنی با چشم نارنجی رنگش ، رفتن شاپرک را تماشا کرد و برای مدتی طولانی احساس بدی داشت. او با خود فکر می کرد: " بال بالی با

همه ی تماشاگران فرق داشت. چیز دیگری بود ، سوال هایی می کرد که در برنامه ی من نبود و همین باعث می شد جواب های من

غلط باشد و خوب از آب در نیاید. او حتی یک بار هم مرا تحسین نکرد...هنوز جای بال هایش بر گونه ام به من حالتی خوش آیند می دهد.

صدایش بسیار شیرین بود...او مرا تروم عزیز صدا کرد! " این افکار آخری احساس خوبی در او به وجود آورد.

آن قدر از ملاقات با شاپرک خوش حال بود که اصلا متوجه باز شدن در های نمایشگاه و انبوه تماشاگرانی که به داخل آمده بودند نشد ،

وقتی انبوه مردم به سراغش آمدند و سوال ها را یکی یکی پرسیدند ، او دو سوال اول را باهم اشتباه کرد و به سوال سوم هم جواب غلطی داد.

- " هاهاها! در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده ای جواب می دهم! "

یکی از افراد سر شناس و مهم که در حال بازدید کردن از آدم آهنی بود ، در حالی که ناراحت شده بود ، با عصبانیت گفت:

" او ما را مسخره می کند! " و به سرعت به طرف سر مهندس آن قسمت رفت تا او را از وضعیت آدم آهنی آگاه کند.

ولی آدم آهنی تازه حالش جا آمده بود و جواب های درست و به موقعی می داد و باز هم انبوه تحسین ها بود که از طرف بازدید کنندگان نثارش می شد.

- خداحافظ! برنامه اش تمام شد!

آدم آهنی با ناراحتی فکر کرد:

- کاش بال بالی می توانست مردم را ببیند. اگر بفهمد که چقدر از من تعریف می کنند ، مطمئنم که مرا بیشتر تحسین می کرد! نگرانم ، نمی دانم

آیا امشب هم می آید یا نه...وای! اگر خفاش او را گرفته باشد؟ دل آدم آهنی گرفت. احساسی که تا آن موقع به او دست نداده بود.

اما شاپرک آمد و با ساده دلی نجوا کرد: " برای این که روی شانه ات استراحت کنم به این جا آمده ام و بعد هم دوباره پرواز می کنم.

این جا آرام و ساکت است! "

صدای غرش مانندی از چانه ی آدم آهنی بیرون آمد: " اسم من تروم است."

شاپرک مودبانه گفت: "اسم تو را فراموش نکرده ام. آیا برادر یا خواهر داری؟ "

آدم آهنی می خواست بگوید: که او در دنیا بی نظیر است ، حتی در سالن نمایشگاه هم دستگاهی مانند او وجود ندارد ، شاید حتی در تمام شهر.

ولی فقط توانست جواب شماره ی دو را بدهد:

- " من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."

شاپرک در حالی که به او یادآوری می کرد ، گفت: " این را به من گفته بودی. راستی چرا بعضی چیزها را مرتبا تکرار می کنی؟

آیا از تکرار خسته نمی شوی؟ خیلی خوب ، وقت رفتن ا ست. من خیلی گرسنه هستم. هنوزتکه ای برگ هم نخورده ام. آن خفاش بد جنس

در نزدیکی درخت بلوط من آویزان شده...تا دیدار بعد خداحافظ تروم عزیز! "

شاپرک دوباره بوسه ای بر گونه ی آدم آهنی زد و از پنجره به بیرون پرواز کرد. آدم آهنی تا مدت زیادی به او فکر می کرد. چشمش درخشندگی بیشتری

نسبت به قبل پیدا کرده بود. در دل آهنینش زمزمه می کرد: " او دوباره بر می گردد! او مرا دوست دارد. او دوست من است. او دوباره بر می گردد

و باز هم به راحتی روی شانه ام می نشیند. آیا می توانم یاد بگیرم به جز کلماتی که از قبل برنامه ریزی شده است چیزی بگویم؟

اگر بتوانم اول از او تشکر می کنم که با من دوست شده است و بعد به او می گویم که اولین کسی است که من با او دوست شده ام. "
چشم نارنجی رنگش با بی صبری به پنجره خیره مانده بود.

شاپرک برگشت اما رفتارش عجیب بود. با شتاب خود را به داخل پنجره پرت کرد و به سرعت به گونه ی آدم آهنی برخورد کرد.

فریاد زد: " او دنبال من است! تروم ، او دنبال من است. "

به راستی ، سایه ی سیاهی نزدیک پنجره بود ، برقی زد و چند لحظه بعد خفاش وارد سالن نمایشگاه شد.

بال بالی در حالی که خود را به گونه ی آدم آهنی چسبانده بود ، با التماس گفت: " نگذار مرا بخورد! او را بزن."

آدم آهنی با شجاعت بادی در گلو انداخت و می خواست بگوید نترس من قوی ترین دستگاه در این نمایشگاه هستم و نمی گذارم کسی به تو آسیب برساند ،

ولی به جای این جمله گفت: " اسم من تروم است."

خفاش چرخی به دور آدم آهنی زد و شاپرک را دید که با او حرف می زند ، شاپرک باز با التماس به آدم آهنی گفت: " مراقب من باش ، تروم عزیز!"

آدم آهنی می خواست با صدای بلندی به خفاش بگوید که از این جا بیرون برو ولی دوباره جمله ای را گفت که از قبل برنامه ریزی شده بود:

" من در آزمایشگاه به دنیا آمده ام."

خفاش دندان هایش را به شکم شاپرک فرو برد ، ولی نتوانست او را ببلعد زیرا شاپرک روی پای آدم آهنی افتاد. خفاش چندین بار دور آدم آهنی چرخید

ولی نتوانست بال بالی را پیدا کند و از پنجره بیرون رفت.

شاپرک با ناله گفت: " بالم پاره شده. وای ، تروم چرا از من مراقبت نکردی؟ "

آدم آهنی بی محابا جواب داد: " در حال حاضر من به سوال های پیش پا افتاده ای جواب می دهم هاهاهاها...! "

از جوابی که داده بود از شدت ناراحتی بدنش می لرزید ولی نمی توانست چیز دیگری بگوید.

بال بالی روی زمین می لرزید و بال بال می زد ، سعی می کرد پرواز کند ولی فقط مثل فرفره به دور خود می چرخید.

با ناله گفت: " تو دوست من بودی چرا به من کمک نکردی ، اگر می فهمیدی که چطور به من آسیب رسیده! "

در همین موقع دوباره آدم آهنی با صدای غژ غژ مانندی گفت: "من بیشتر از همه از روغن چرب خوشم می آید ، من بستنی با مربای زرد آلو را دوست ندارم."

شاپرک نفس نفس زنان و بریده بریده و در حالی که باورش نمی شد گفت: " چه می گویی؟ تو دوست من هستی و اصلا برای من ناراحت نیستی؟ "

و در پاسخ شنید: " آینده ی خوبی در انتظار ما آدم آهنی هاست."

بال بالی در حالی که صدایش ضعیف و ضعیف تر می شد ، به آرامی زمزمه کرد:

" چه قدر...بی احساس...و خشن...هستی."

تروم گفت: " من باید کاری را که برایش برنامه ریزی شده ام انجام دهم."

بال بالی که دیگر نمی توانست بچرخد و حرکت کند ، یک بار دیگر بالش را بالا برد و بعد خیلی آهسته پایین آورد و دیگر حرکتی نکرد و بعد به

آرامی گفت: " خدا نگهدارت تروم عزیز " و بعد نفس آخر را کشیدد.

آدم آهنی با صدای غرش مانندی گفت: " من برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم! " و پاهایش را محکم به زمین کوبید ، آن چنان که زمین لرزید

و بعد سکوت مرگ باری بر سالن نمایشگاه حاکم شد. شاپرک روی پای آدم آهنی بدون حرکت دراز کشیده بود.

کم کم هوا روشن می شد. درها باز شدند و دوباره بازدید کنندگان کنجکاو وارد سالن شدند و باز دور او جمع شدند.

- اسم تو چیست؟ این سوال شماره ی یک بود...آدم آهنی فکری کرد قلبش از ناراحتی فشرده شد ، گفت:

" شاپرک...مرا تروم...عزیز...صدا کرد...هیچ کس...تا به حال مرا...به این نام...صدا نکرده بود..."

سوال دوم: کجا متولد شده ای؟

آدم آهنی که تقریبا داشت گریه می کرد گفت: " بال بالی گفت...که روی درخت...بلوط...متولد...شده...من تا به حال...درخت بلوط...را ندیده ام..."

در حقیقت او هیچ پاسخ درستی به هیچ یک از سوالات برنامه ریزی شده ، نداد.

دیگر بازوانش را بلند نکرد و پایش را هم بر زمین نکوبید ، حتی دیگر با چشم نارنجی رنگش چشمک هم نزد.

ملافه ی بزرگ و سفیدی آوردند و آدم آهنی را با آن پوشاندند. روی ملافه اعلان بزرگی زده شد که روی آن نوشته شده بود: " خراب است. "

زیر آن ملافه ی سفید که درست مثل کفن بود ، آدم آهنی ساکت بود. ولی شب ، وقتی باد از بیرون به داخل سالن نمایشگاه می وزید و با خود رایحه ی گل های

درخت بلوط و صدای خش خش برگ هایش را می آورد ، صدای شکسته و آهسته ای از زیر ملافه ی سفید می آمد.

به نظر می رسید که کسی چیزی یاد می گیرد و دائم میگو ید: " بال بالی...بلوط...به او آسیب رسید. "


از: ویتاتو ژیلینسکای نویسنده ی روسی (ویتایوته ژیلینسکای)


 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:26 توسط زهره| |

 

کبوتر...                                                                 

اسیر قفس بود.اما دلش مشتاق آسمان بود.

دانه....

خفته در خاک بود.اما به بلندای آسمان می اندیشید.

زمین...                                                                  

قلب ترک خورده اش تشنه ی باران بود.                                                      

ومن...

اسیر تنهاییهایم بودم.مرده در خواب بودم و وجودم شکسته بود.                                   

                                کبوتر،به پرواز ایمان داشت.

                                دانه،آرزوی روییدن داشت.                        

                                زمین،معجزه ی باران را باور داشت.             

ومن...

                                         به بخشش آسمان اعتقاد داشتم.

آسمان،بخشید.شهامت پرواز را به کبوتر،توان بالیدن را به دانه،هدیه باران را به زمین...

قفس شکست.دانه رویید وباران بارید.                                                                        

حالا،کبوترآزاد است.دانه،درختیست با سری در اسمان.وزمین بارور است.

ومن...

امروز سیم های خاردار ترس را با وجود لطیف و باران خورده ام  بریدم و پرواز و روییدن را فهمیدم.

وفریاد زدم.                                                             

 خوب من، آسمان قلب تو بخشنده ترین است

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:35 توسط زهره| |

آوای مبهم سکوت

در ذهنم نجوا می کند

گویی از اعماق وجودم

با صدای بی صدایی

کسی مرا فریاد می زند

آری این صدای سکوت است که می شنوی

سکوت تنها واژه ای ست

که به اندازه ی بی نهایت

ایهام دارد

شاید به همین دلیل همه آن رابهترین جایگزین برای حرف هایشان می دانند

سکوت آوای دل انگیزآفرینش است

گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق

در لابه لای بوته‌های سبز زندگی

نگاه کن!

جوانه در سکوت می‌روید و گل

در سکوت می‌شکفد...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:57 توسط زهره| |

 

سلام خدا، من خوبم. مثل همیشه!

خیلی وقت بود که دیگه تنها مونسم تو بودی.

دیگه با بنده هات کاری نداشتم.

به عشق تو چه کارهایی می کردم.

خودمو به آب و آتیش می زدم، تا یه جایی، یه وقتی،

بشنوم که تو ازم راضی هستی.

 

از صبح که بیدار می شدم همین جوری منتظر بودم تا که

شب برسه و نصف شب و  همه بخوابن و من بمونم و تو ...

می پریدم تو سجاده...

چه لحظات قشنگی!

اون موقع هیچ کس نمی تو نست آرامش رو ازم بگیره.

تا روزها دلم می گرفت میرفتم سراغ قرآنت.

یادت میاد؟ 

چقدر قشنگ بود!

تو با من حرف میزدی! تحویلم می گرفتی!

یادمه شبهای جمعه، دعای کمیل رو که می خوندم

تا که به این جمله میرسدم: 

و کم من ثناء جمیل لست اهل له نشرته

دیگه حالی به حالی میشدم.

یادم به دسته گلهایی که آب دادم میفتاد و ...

آبرویی که تو بهم داده بودی!

تازه می فهمیدم تو کی هستی .

تازه می فهمیدم تو چقدر مهربونی و من ...

حالا باز هم یک ماه رمضان دیگه و توبه و خواهش...

خدایا هیچ وقت فراموشم نکن...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:54 توسط زهره| |

 

بادبادک دلم

در اوج حقیرش بود

که نخش پاره شد

و بر بام خانه ی تو افتاد....

تو آن را برداشتی

و به رشته ی بی انتهای عشق بستی

و به آسمان فرستادی....

شاید  گاهی از تو دور بمانم...

اما...

اما در دست تو می مانم تا ابد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:15 توسط زهره| |

در تنهایی بی کرانه خود می نوازم

و تمامی بودنم را در فلوتی کوچک می دمم

و همه آوای های اساطیری دوست داشتن را

که کودک صداقتم در فطرت خویش ذخیره کرده است

در حریر نرم مهربانی یک آهنگ می پیچیم

و میدانم

کسی هست

در فراسوی من  . . .  بالاتر از من  . . . . آسمانی تر از من

که او مرا و آوای فلوت مرا می شنود

و تمامی زیر و بم های آن را با روح خود تفسیر می کند

کسی هست که تمام مرا پژواک میکند ...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:50 توسط زهره| |

 

 زندگی جاریست

 

پرواز فرصتي است براي گذر از سرزمين‌هاي ناشناخته،

فرصتي است براي تجربة آسمان و لمس آن.

پرواز بزرگي مي‌دهد و انتظار فروتني دارد.

 عظمت است اما به تواضع نيازمند.

پرواز شوق سفر مي‌خواهد و شور او.

 پرواز هنوز بالا نيست بلكه ميان بالا و پايين است

و معلوم خواهد كرد كه تسليم جاذبه زمين خواهي شد يا جاذبه آسمان؟

 

پرواز پيمودن آسمان است و به آن سوي باران رفتن.

وراء را بوسيدن و به فرا رفتن.

 شكافتن هواي زندگي و كاويدن فضاي به چشم نيامدني.

پرواز خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن.

عبور است و از دور به نظر رسيدن.

پرواز از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن.

گذشتن و گرفتار نشدن است.

دوست داشتن است و دل نبستن.

پرواز سبكبال بودن است و نداشتن.

پرواز ارتباطي عميق است با آنچه در عمق آسمان است.

پرواز كليد رهايي است.

پرواز سكوت است و گاه فرياد كشيدن.

                                  سكوت است و گاه فرياد كشيدن.

همراه یکی... 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 20:34 توسط زهره| |


Design By : Night Skin